تبليغاتX
بچه های مکتب

بچه های مکتب

فرهنگ، سینما و ادبیات

رای به جبهه شهید، سخت تر است!!!!

دیروز، توی جبهه، آن هم کربلای چهار، نمایندگان ملت، به آب زدند و کربلای پنج به آتش، امروز توی جبهه بصیرت بار دیگر نمایندگان به جبهه می روند تا ماموریت مهم کشور را به سرانجام رسانند و به اذن الله شهید راه حق شوند.

در این کربلای دیگر حزب الله با آقا خامنه ای دشمن را به آب و آتش می کشد و بار دیگر پرچم حسین(ع) را به رخ دشمنان انقلاب می کشد، و به جهان عرضه می کند جبهه حسین (ع) همیشه زنده است.

توی قطعه بیست و چهار و 26 که رفته بودم صبح زود روز جمعه شهدای دوره اول مجلس که برایشان جبهه یکی بود و بس را دیدم که اگر می پرسیدم  با چه تبلیغی؟ با چه وعده ای؟ با چه ترفندی؟ و با چه حرف و عملی؟ از بین خیل بی شمار، انتخاب شده اید؟ غمین می شدند و می گفتند: وای برما! آیا تو هم پاسخ می خواهی؟ و مگر نمی دانی رمز پیروزی توی این جبهه ها اطاعت از ولایت است و اخلاص. بی هیچ حرف و وعده ای و تنها عمل بسان مادر انجام دادن.

و الان که می بینی خاک بر جبهه ما بوسه زده، تنها یک دلیل دارد و آن هم حسین وار رفتن به و حسین گونه برگشتن است.

خجالت کشیدم و این را نپرسیدم از شهدای کربلا های تاریخ، اما عاشقانه بخوانیم و عاقلانه بسازیم کربلای دیگر را.

آیه را بخوان!

و من یتَّق الله یجعل له مخرجا

و هرکس تقوای الهی پیشه کند خداوند راه نجاتی برای او فراهم می کند.

بخوان آیه را! شاید راه نجات آنان تقوا باشد.

مادر شهید راست گفت، پسرم جبهه خودش را رفت و من جبهه خود.

دست حاج بخشی درد نکند که نغمه جبهه ماشاء الله، حزب الله ، را سرد نکرد و خودش را به جبهه شهدا رساند .

ای شهدا ما را هم بخوانید!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت   توسط محی الدین  | 

این هنر نیست ، هنر آن است که هنر انسان را بالا بَرد

هنر ابزاری است که انسان را در رشد فکری، عقلی، علمی، دینی و شناخت خود و خدا یاری می کند. درواقع هنر نقش بسیار بزرگی را در زندگی مادی بازی می کند ، هنر باید به رشد انسان کمک کند، هنر باید انسان را به تعالی برساند، هنر در خدمت انسان باشد و نه این که انسان تابع هنر باشد...

هنری که در آن شهوت است به درد نمی خورد و تنها درد را به جامعه می آورد. سینما یکی از بخش های مهم هنر است

اما چگونه می شود فیلمی ضد اعتقادات اسلامی و انسانی در ایران به صورت گسترده اکران شود و ده ها جایزه جشنواره داخلی و خارجی بگیرد و از همه مهمتر جشنواره فجر است که به برکت انفلاب اسلامی بنا شده است و فجر امید انقلاب را ندا می دهد، اما فیلم هایی به تظاهر اسلامی ، فقر، فحشا، عادی شدن معصیت، یاس و نا امیدی، تفرقه میان مردم و.... را برای جامعه به همراه داشته است.

ما به آن خارجی ها کاری نداریم، حتی تقدیر هم می کنیم، اما نه برای فیلم های ضد اسلامی و ایرانی بلکه برای جذب حداکثری و دفع حداقلی، برای بی وقفه کارکردن، برای جان و مال گذاشتن خاطر اعتقاداتشان و برای...

و آری هنوز! ما کشته می دهیم، و نه به خاطر حملات آنان، بلکه به خاطر نفاق خودمان، دشمنی خودمان، گلوله های خودمان به خودمان.

آن خارجی ها که به رسالت خود عمل می کنند، اما رسالت ایرانی ها و راه و رسم ما که انشاالله معتقد به اسلام هستیم که دگر این نیست،و لله العزۀ و لرسوله و للمومنین ، در جنگ رسانه ای حق بر باطل مسلمانان و مومنان باید عزت داشته باشند و همیشه در عین عزت تواضع داشته باشند اما در بعضی فیلم ها عزت که وجود ندارد هیچ بلکه تصویر ذلت و خواری آنان را می بینیم ، بعضی شخصیت های غیر مذهبی فیلم ها شخصیت هایی با فرهنگ، با شعور، با ادب و با عزت جامعه به مخاطب القا می شود، اما شخصیت های مذهبی تصویر ذلت و خواری را به مخاطب می دهند.

این هنر نیست ، هنر آن است که هنر انسان را بالا بَرد، انسان باید بوسیله هنر پیشرفت کند و نه پسرفت، و بخاطر چهار تا گاو و خرس که نباید خود و دیگران را فاسد کند، هنر این نیست که انسان را برای گاو و خرس حالا چه از طلا باشد و چه از جنس دیگر انسان را فریب دهد و زیر بار زلت آن طرف آب ها رفت....

ن والقلم ها را در دست بگیرید و هنری بسازید که صیقل دهنده اسلام ناب محمدی(ص) اسلام ائمه هدی، اسلام فقرای دردمند، اسلام پابرهنگان، اسلام تازیانه خوردگان تاریخ تلخ و شرم آور محرومیت ها باشد.

نوشته شده در مجله منتظرین - اسفند 90


برچسب‌ها: گلدن گلوب, جدایی نادر از سیمین, اسکار, فقر و فحشا
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت   توسط محی الدین  | 

اینجا بهشت زهرا ، مادر حسین است!

در  موسم حج ، هوای حسین به مشام می رسد

  حج را باید در حسین دید

که چگونه لبیک گفت و کعبه عشق را طواف کرد....

 کعبه یعنی امام

 فراموش کرده ای که علی ع از کعبه طلوع کرد؟

آن روز خورشید امامت از قلب قبله تابید

بر قلب ساجدین بیت الله

کعبه را در امامت بجوی

اکنون تو ای حاجی!

تو محرم شده ای

بسوی عرفات

یک رو شده ای....سپید  و یک رنگ

مثل آسمان

و این یعنی عدالت

به راستی...تو در بیت العتیق آزادشده ای

 بسوی عرفات کوچ می کنی

 آری تو ای حاجی ! تو محرم شده ای

اما رسالت تو در محرّم است

و تا محرّم را درک نکنی محرم نمی شوی

 و تا حسین را نشناسی حاجی نمی شوی

و من در موج افکار غرق شده خود

بهشت زهرا را دیدم

اینجا بهشت زهراست ، مادر حسین .

اینجا قطعه مردان گمنام حسینی است

آری  گمنامی را از مادرشان آموخته اند

 و اخلاص را هم

و اینجا برای من عرفات است

در دل من غوغایی است بیش از این عشق حسین در دل دارم

ای حاجی! تو در عرفات حسین و من در عبرات حسین

اعتراف می کنم به گناهانم...

خدایا! من بدون احرام به درگاهت آمدم

پس مرا بسان مسلم  حاجی کن

من در این آشوب دل

به عشق تو  رو به کعبه شدم

خانه توست که بیت العتیق شده است

اما تو ای نستوه از حج!

در عرفات حسین از غیر او مبری شده ای

و از قبح زندگی برائت جسته ای

سپس روانه منی شوی و شیطان بزرگ را سنگ زنی

و آن یک درصد

رسالتت را انجام داده ای اما به پایان نرسانده ای

سپس قربانگاه روی که قربانی شوی

 بعد از این شاید حَجت تمام شده باشد

اما حُجّت ، برتو پایان نگشته

و بدان رسالتت در این دیار شروع شده است

حج اصلی در همین دیار است

حَج کلاس درسی است برای تو

تو اکنون کوچ کرده ای از سرزمین عشق به دیار خودت

اما رسالت تو.....!

باید بدانی به کوچکترین موجود زین پس آسیب نرسانی چه رسد به انسانی.

زین پس تکبر نورز

 همیشه یک رنگ باش مثل آسمان

 و به دشمنان همواره سنگ زن.

خداوندا ! حج حسینی عطا فرما!

نوشته شده در مجله منتظرین - دی 90

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت   توسط محی الدین  | 

جان خود را باز کنیم !

برای من هفته اول مهر زنگ جنگ و زنگ مدرسه باهم نواخته می شود...

شاید همین دیروز بود که مردان باخدا با شروع مهر و جنگ به جنگ با بی مهری رفتند و که می دانست که اینان روزی جان باز کنند و و جوانی خود را روی تخت و ویلچر بگذرانند و نامشان شود جانباز.

آری ...! خوشا به حال آنان که رفتند و خوشا به حال آنان که ماندند ، نه اینکه بمانند، ماندند که ما نمانیم..

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود ..چرا چند نفر آدم باصفا بودند که در اتاقی کوچک ، ساده و بی تکلف ، باصفا و بامرام زندگی می کردند..

توفیق داشتم که با یکی از آنان هم صحبت شوم و به صحبتی خوب گذشت دقایقی بین ما.

داخل آسایشگاه که شدم از وسط حیاطی سبز گذشتم تا به داخل آن رسیدم ، رسیدنم برابر شده بود با وقت نماز...در نمازخانه ای که دارایی آن یک فرش و یک محراب بود و چند نفر دیگر ، نماز خواندم و چه نمازی بود آن نماز.

منتظر بودم تا نماز سرداری که در جنگ جان بسته اش را باز کرده بود تمام شود تا به عیادتش روم.

نامش حسن کلیوند بود بچه های جنگ صدایش می زدند عموحسن جانباز قطع نخاع گردن لشگر ده سیدالشهدا (ع) در عملیات کربلای پنج

وارد اتاقش که شدم اولین چیزی که دیدم مُهری بود که در مچ دستش مانند ساعت چسبانده بود  چه صحنه زیبایی ! ثانیه های عمرش نماز بود و سجده اش تربت کربلا

من همین صحنه را در کوچه پس کوچه های این دیار دیده ام ، دسبندها و کش های رنگینی که پسران به دستشان می اندازند اما عموحسن ساعتش تربت کربلا بود وزمانش بندگی. و می گفت بهترین چیز برای شما جوانان نماز است و خلوت با خدا گناهان را می ریزد..

آری عموحسن ! صبر را از کربلا آموختی! و همه چیزت کربلایی شده است و نمازت هم عاشورایی...

و بعد هم به سوالی که خودش مطرح کرد پاسخ داد ، و چه سوال عاقلانه و چه جواب عاشقانه ای ...

عموحسن به چشم هایم نگاه کرد و گفت : اصلا ما برای چه جنگیدیم؟ درحالی که دست ناتوانش را بلند می کرد گفت:برای اینکه ولایت حفظ شود

انگاری می خواست به ما بفهماند پشت آقاسیدعلی را خالی نکنیم ، تنها دغدغه اش همین بود و بس ، این را از چهره اش فهمیدم.

"سید علی خامنه ای   مالک اشتر نبی" صدای زنگ موبایلش بود که حرف هایمان را قطع کرد چه نوای زیبایی داشت..

و من درک نکرده بودم معنای آسایشگاه را ، آسایشگاه آنان دلهایشان است و چه آرامشی دارد..

نوشته شده در مجله منتظرین - مهر 90

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت   توسط محی الدین  | 

رجب که هیچ شعبان هم که تمام شد رمضان هم که........

رجب که هیچ شعبان هم که تمام شد رمضان هم که........

این روزها هوای داغ پایتخت روزه گرفتن را برای بعضی ها مشکل کرده....

مرد طبق زمان مشخص هر روز ، به خانه آمد...با دستمالی که روی میز بود عرقش را خشک کرد...و به زنش گفت : خانوم چه خبر؟

-سلامتی...امروز داداش کوچیکه زنگ زد دعوت کرد افطاری...

- محسن رو میگی؟

- آره ! چطور مگه؟

- آخه ما که تازه همین دیروز خونه خواهرت بودیم...یه شب نشد که تو خونه خودمون افطار کنیم...ده روز از ماه مبارک میگذره و ما هرشب یک جایی دعوتیم....

- بابا کجاشو دیدی.....حالا سجاد...سعید ، سارا...و علی و مرتضی و حسین داداش بزرگه و علی و از همه مهمتر بابات مونده.......تازه ..این ها فقط فامیل های تو .....فامیل های من که هنوز دعوت نکردن....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت   توسط محی الدین  | 

شعر طنز ماه مبارک رمضان

سلام ! امروز ایمیلی برایم آمد که حیفم اومد براتون نذارم....شعر طنز زیر درباره ماه رمضان است ....و من شاعرش را نمی دانم ولی براتون گذاشتم

لذت ببرید از این ماه راحتی.........

بخور و بخواب ، ثواب ببر

سحرگاهان به قصد روزه داری // شدم بیدار از خواب و خماری

برایم سفره ای الوان گشودند //  به آن هر لحظه چیزی را فزودند

برنج و مرغ و سوپ و آش رشته //  سُس و استیک با نان برشته

خلاصه لقمه ای از هرچه دیدم //  کمی از این کمی از آن چشیدم

پس از آن ماست را کردم سرازیر //  درون معده ام با اندکی سیر

و ختم حمله ام با یک دو آروغ //  بشد اعلام بعد از خوردن دوغ

سپس یک چای دبش قند پهلو // به من دادند با یک دانه لیمو

خلاصه روزه را آغاز کردم //  برای اهل خانه ناز کردم

برای اینکه یابم صبر و طاقت //  نمودم صبح تا شب استراحت

دوپرس ِ کلّه پاچه با دو کوکا //  کمی یخدر بهشت یک خورده حلوا

به افطاری برایم شد فراهم //  زدم تو رگ کمی از زولبیا هم

و سی روزی به این منوال طی شد //  نفهمیدم که کی آمد و کی شد

به زحمت صبح خود را شام کردم //  به خودسازی ولی اقدام کردم

به شعبان من به وزن شصت بودم //  به ماه روزه ده کیلو فزودم

اگرچه رد شدم در این عبادت // به خودسازی ولیکن کردم عادت

خدایا ای خدای مهر و ناهید //  بده توش و توانی را به «جاوید»

که گیرد سالیان سال روزه //  اگرچه او شود از دم رفوزه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت   توسط محی الدین  |